شاید این اشک های خداست
التماس لحظه های خاکستری من !
سبز آبی ترین تلالو نیایش !
از کجای این آسمان همیشه همین رنگ
بر ترک خوردگی باور من گریه می کنی ؟!
شاید این اشک های خداست
" بر ایمانی که آیا می روید ؟! "
**********
این روزها اول تمام مشق های من
با " میم " اول اسم قشنگ تو آغاز می شود
تو را تا همیشه مثل مشق های شبم
می نویسم و مرور می کنم
مبادا ...؟؟؟!!!
اشتباهت کنم !!!
چکار کردم اینجوری دلسنگ شدی
تو رویای عشقم چه بی رنگ شدی
چی شد بی من از لحظه ها رد شدی
چی شد خوب من اینقده بد شدی ؟؟؟!!!
+
نوشته شده در توسط آیدا
|
از تمام رمز و رازهای عشق
جز همین سه حرف ساده ی میان تهی ( ع ... ش ... ق )
چیز دیگری سرم نمی شود !!!
**********
سال هاست اول تمام شعرهای من
با " ش " آخر اسم قشنگ تو آغاز می شود !!!
" تو " تا همیشه
عشق شعرهای من
خواهی ماند ...!
+
نوشته شده در توسط آیدا
|
برگرد و خواب خط خطی ام را به هم بريز
اين حس گند لعنتی ام را به هم بريز
شب گريه های قلبی من را به هم بزن
لبخندهای صورتی ام را به هم بريز
گاهی خلاف عادت خود پيش من بخند
اين گريه های عادتی ام را به هم بريز
آن پونه را كه از تو نچيدم به من ببخش
گلبرگ های حسرتی ام را به هم بريز
هر ساعت انفجار مهيبی ست در دلم
تنظيم بمب ساعتی ام را به هم بريز
نوبت نمی دهی كه به خوابت سفر كنم
كابوس های نوبتی ام را به هم بريز
قسمت نشد كه زندگی ام را عوض كنی
مرگ هزار قسمتی ام را به هم بريز
يا جمعه را به خاطرم از هفته حذف كن
يا شنبه های لعنتی ام را به هم بريز
+
نوشته شده در توسط آیدا
|
تو امروز آمدی و میان فراغت فکرم یک دنیا تنهایی گریستی
من به اندازه ی یک دل درد
به حماقت خرهای کت و شلواری و مادینه های رژ زده ی چاق
در بستر شهوت آلوده ی روز خندیدم !
من در آئینه ی تقدیرمان تو را گریستم
بیا که خود آمدی و در شرکت تنهایی ام سهام دوستی خریدی
پس بیا بهار را برای پروانه های لوس فصل بگذاریم
بگذار کرم ها در لعاب گندیده ی خویش منقوش عشق باشند
و بادبادک های زرد تکثیرشان را از سوز آه من و تو پرواز دهند
بیا اسکلت های پوسیدمان را در گور فراموشی بی خیالی هامان چال کنیم
و گور هرچه معشوق است سنگ آجین کنیم
**********
ای گرگ های نارفیق در گله ی همزیستی مان !
برق نیش های درنده تان را
سلام ...
سلام ...
در این حوالی مرتعی است پر از مرینوس
بگو یک نفر می خواهد به جمعتان بیاید برای چریدن
بگو برای تحمیق گوسفندان یک علفزار " دوستت دارم " بیاورند
ای گرگ های نارفیق در گله ی همزیستی مان
برق نیش های درنده تان را
سلام ...
سلام ...
+
نوشته شده در توسط آیدا
|
در انتهای این همه پاییز
و بی کلاغی تو
منتظر کدام فصل بمانم ؟!
تو در کدام فصل می رویی
که سرگردان روِییدنت
" از چهار فصل گذشته ام ...!!! "
یلدا مبارک
+
نوشته شده در توسط آیدا
|
عشق تو شوخی جالبی بود
که خداوند با قلب من کرد !
زیبا بود ...!!!
.
.
.
اما شوخی بود ...!
+
نوشته شده در توسط آیدا
|
تو امروز آمدی و در شرکت تنهایی ام سهام دوستی خریدی
و میان فراغت فکرم یک دنیا تنهایی فروختی
من در آئینه ی تقدیرمان تو را گریستم !
من با گریه رستگار شدم و تو دیگر هرگز ماه را نخواهی دید
" که تو عصمت هیچ چیز را باور نداشتی "
ای همیشه عریان فکر !
فکری که تجسم همه ی اجساد مردگان از آن تله خشک
به دریچه ی ممنوعه ی خانه خانه مرغان چشم دوخته
کلاغی پرواز کرد و خبر داد :
که تو ...
غریزه هایت را به خانه خانه ی هر عشق پست می کنی !!!
+
نوشته شده در توسط آیدا
|
نگاهم کن تا از زمهریر آن سکوت تلخ
در ابدیت آن دو جادوی سیاه !
تمامی دیروزم را بسوزانم ...!
شاید فردا از چشمان تو
چون صبحی نو بشکفم !!!
+
نوشته شده در توسط آیدا
|
خدایا ......... به آخر خط رسیده ام !
نقطه ای بگذار که :
از سر خط شروع کنم ...!
+
نوشته شده در توسط آیدا
|
آنگونه مست بودم
که از تمام دنیا
تنها
دلم
هوای تو را کرده بود ...!
می گفتم این عجیب است :
اینقدر ناگهانی دل بستن
از من که بی تعارف دیریست
زین خیل ورشکسته کسی را
در خور دل نهادن
پیدا نکرده ام ...!!!
******
دور از نوازش های دست مهربانت
دستان من در انزوای خویش تنها ماند
بعد از تو باز عاشقی ...؟!
آه نه ...!!!
این داستان به نام تو اینجا تمام شد !!!
+
نوشته شده در توسط آیدا
|
یک لحظه روح بلندم به دنبالت دوید
" تو را به بازی ابر و باد دید "
خون گریست ...
آه ای درخت بلند !
چرا باران عشق من
به سبزی باورت نگنجید
که چنین " زرد زرد "
به صداقتم فرو ریختی ؟!
+
نوشته شده در توسط آیدا
|
چه خواهی کرد ...؟!
می دانم ...!!!
تا همیشه ی ناباوریم
" قصه گویی احساسی که خواهد مرد " !
و من در تب سرد تناقض آشکارت
ورق می زنم
برگ برگ اندوه نگفته ام را !
و به انتظار می نشینم
تا آهنگ نگاهت را
در جشن زمستانی عشقت برقصم
اینگونه آیا ...
هیچ کس ...؟!
+
نوشته شده در توسط آیدا
|
وقتی باران گرفت
برای خدا لحظه ای به آسمان نگاه کن
به گمانم خدا هم
< مثل من >
" دلتنگ چشمان تو "
اشک می ریزد ...!
+
نوشته شده در توسط آیدا
|
در سهم نامنتظر این همه شیفتگی
" معشوق پاروپارینه ولی مرد " !!!
گورش شاید آغوش تو
دلتنگی هایش را بگری ...!!!
+
نوشته شده در توسط آیدا
|
خوبترین حادثه می دانمت !!!
خوبترین حادثه می دانی ام ؟!
+
نوشته شده در توسط آیدا
|
فراموش نشدنی ترین خاطره ی روزهای کشدار
و همیشه یکرنگم سلام !
امروز هم بی رنگتر از همیشه
در کوچه باغ های افکارم
قدم می زدم نامت را ...!
آنقدر تکرارت می کنم
" مبادا روزی پنجره ی قلبم
تسلیم فصل های یکنواخت سنگ اندود تو گردند "
کار هر روز دقیقه های بی خبری ام از تو :
" گردگیری قابهای خالی دلم
که یک آینه از تصویر نازنینت روی آن جا گذاشته ای "
راستش را بخواهی دیگر ملالی نیست !!!
حتی دوری تو ...!
که من به این همیشه نبودنت
همیشه همین رنگ بودنت عادت دارم "
" بدرود "
+
نوشته شده در توسط آیدا
|
شوق سوخته ی مرا
شاید
آسمانی است ...!
آبی بلند
حسرت پریدنم
از پشت این مه گرفته ی تاریک
" نثار تو ... " !!!
+
نوشته شده در توسط آیدا
|
یادت هست ...؟!
گفته بودم :
از امروز خسته ام
" کاش باد می وزید برای بردن عقربه ها "
باد وزید ...
عقربه ها را برد ...
تو را هم ...!!!
و آن روزم دیروز شد
و امروز هنوز خسته ام
و تنهاتر از دیروز
ایستاده ام روی ریل های قطاری
که تو را سال هاست از اینجا برده
ریل هایی موازی
" مثل من و تو "
که در بینهایت هم به هم نمی رسند !!!

+
نوشته شده در توسط آیدا
|
می بینم حوصله داری
چه شده است ؟
خوش به حالت ...
دیشب من از مرز حوصله گذشتم
به تنگنای حسرت رسیدم
حسرت خوردن ...
حسرت رفتن ...
حسرت خندیدن ...
می بینم حوصله داری و می خندی
" خوش به حالت "
+
نوشته شده در توسط آیدا
|
دل به گیسوی باد سپرد
به هوای قاصدک هایی که " اردیبهشت "
رد چشمان تو را گرفتند و ...!!!
" دل به گیسوی باد سپرد "
+
نوشته شده در توسط آیدا
|